X
تبلیغات
حرفهای خودمونی
آموزش HTML،جوک،SMS ،نرم افزار نوکیا
آیا می دانید در دنیا..............
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 22:32  توسط لئو  | 

شهر هرت

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که همه ب َد َ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!
 


ساقي نبور باده بر افروز جام ما
مطرب بگو كه كار جهان شد بكام ما
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم
اي بيخبر ز لذت شرب مدام ما
چندان بود كرشمه و ناز سهي قدان
كايد به جلوه سرو صنوبر خرام ما
هرگز نميردآنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
ترسم كه صرفه نبرد روز باز خواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
مستي به چشم شاهد دلبند ما خوشست
زان رو سپرده اند به مستي زمام ما
اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
گونام زياد به عمدا چه ميبري
خود آيد آنكه ياد نياري زنام ما
حافظ زديده دانه اشكي همي فشان
باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما
درياي اخضر فلك و كشتي هلال
هستند نعمت حاجي قوام ما
  


 

دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خدا معشوق من بالايي است
خويشاوند ياسم , برادرزادهء بهار, که اگرچه در زمستون به دنيا آمده ام, شبيه شکوفه هاي سيبم . بلند پروازي را بيشتر مي پسندم اما زندگي به من آموخت که هرچقدر هم که پرنده بلندپروازي کند عاقبت غذايش را روي زمين خواهد جست.


مهم ترين چيزها در مورد من :
- مي دانم که روشن ترين خانه ء هرکسي , چشمان اوست , هنگامي که اميد ميهمان قلبش باشد.
- مي دانم که پرواز به غير از بال , آسمان را نيز مي خواهد.
- به چشمان خويش آموخته ام که هر چيز ارزش ديدن ندارد پس پليدي ها را نخواهم ديد
- مي دانم که درخت مهرباني تنها درختي است که باد پاييزي آن را نمي لرزاند
- بغض يک پروانه کافي است مرا عمري بگرياند

 

از گناه نفرت داشته باش نه از گناهکار (گاندي)


زن

 

زن "ريحانه آفرينش" ، در طول تاريخ همواره مورد بحث و توجه بزرگان واقع گرديده و ديدگاه هاي مختلفي در مورد او وجود دارد.
در مطلب ذيل مختصرا سخن بعضي از بزرگان در بيان جايگاه، مقام و ارزش زن ارائه گرديده است:

رسول اکرم (ص) : بهترين متاع دنيا ، همسر شايسته است .

حضرت علي (ع) : دختر ، فرزندي است مهربان ، مونس ، مددکار ، مبارک و مربي .

3- امام سجاد (ع) : بهترين ِ فرزندان شما دخترانند .

امام صادق (ع) : دختر « حسنه » و پسر « نعمت » است ، حسنه ثواب و نعمت حساب دارد .

امام صادق (ع) : بيشترين خوبي در وجود زنان است .

امام خميني (ره) : از دامن زن است که مرد به معراج مي رود .

علامه اقبال لاهوري : زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمايشگر پاکي ، نمونه عطوفت و چشمه عنايت است .
لامارتين : منشأ هر کار بزرگي زن است ، زن کتابي است که جز به مهر و محبت خوانده نمي شود.

امرسون : تمدن چيست ؟ نتيجه نفوذ زنان پاکدامن است .

« شيلر » شاعر انگليسي : هر کجا مردي يافت شد که به مقامات عاليه رسيده يقيناً زني پاکدامن او را همراهي کرده است .
ناپلئون : اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسي پرورش مي داد ؟

آناتول فرانس : زن رسماً مربي مرد و مهّذب اخلاق اوست .

ويليام شکسپير : چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش .

گوته : زن تاج سر آفرينش است ، او شريک زندگي و يار ساعات درماندگي است.

برنارد شاو : زن شاهکار خلقت است .



به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است



هيچ وقت براي لذت بردن از زندگي و براي عوض شدن دير نيست.

*بزرگترين آزادي بشر ، توانايي تصميم گيري و انتخاب نگرش هاي خويشتن است.

*محروميت،استعدادهايي را شکوفا مي سازد که در خوشي پوشيده مي مانند.

*اغلب مردم به همان اندازه شاد هستند که ذهن خود را براي آن مهيا کرده اند.

*اغلب مشکلات در واقع ناشي از فقدان فکري است.

*نبرد هاي زندگي هميشه به نفع قوي ترين ها يا سريع ترين ها پايان نمي پذيرد بلکه دير يا زود ازآن کسي است که بردن را باور دارد.

*برخي از انسانها هر چيز را همان گونه که هست،مي بينند و مي پرسند:چرا ديگران روياهاي چيزي را در سر مي پرورند که هرگز نبوده و مي گويند:چرا که نه!!!

*يکي از مهمترين مهارت ها در آرام بودن،فکر نکردن به مسائل کوچک است.دومين مهارت کوچک شمردن تمام مسائل است.

*لازم نيست هر کاري را که انجام مي دهيد با موفقيت همرا ه باشد. بعضي ها با چشم پوشي از موفقيت، آرامش خود را حفظ مي کنند.

*امکان تغيير در زندگي هست.ديگران اين کار را کرده اند.

***آنتوني راببنز مي گويد:((از زندگي خود يک شاهکار بسازيم))***


 


 
نوشته هاي يك كودك نفهم

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟(طنز)

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد.
سال گذشته پسر خاله ام زيرچرخ تريلي رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم
و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون دليل!
من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم
و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين
يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت
و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت.
 در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و
پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد!
در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند
و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد:
 كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود!
در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت
و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند.
پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب(شراب) و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير



بي تو، مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:
- « از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن،
آب، آيينه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن»!

با تو گفتم:« حذر از عشق!؟- ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»

باز گفتم که:« تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذز از عشق ندانم، نتوانم!»

اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت...

اشک در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم.

***
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر عاشق آزرده خبر هم،
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشت



سيزده خط براي زندگي(گابريل گارسيا ماركز)
1-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من از تو ميگيرم

2-هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود

3-اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

5-بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

6-هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8-هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9
-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي.

10-به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11-هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

12-خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

13-زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.


هفت نصيحت از مولانا 1- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) 2- باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) 3- اگركسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب) 4- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) 5- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) 6- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) 7- اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)


 


جملات آموزنده از بزرگان !!!!
1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) .

2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) .

3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) .

4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) .

5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) .

6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) .

7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) .

8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) .

9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) .

10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين
) .

11 - بدون تو تحمل بهشت ممکن نيست و با تو دوزخ ديگر مکاني جهنمي نيست ( جان اسپارو ، سنگ نوشته اش بر قبرهمسرش ) .

12 - تعريف من از ازدواج چنين است : قضيه با دو نفر آغاز ميشود که زندگي را بدون وجود يکديگر غيرقابل تحمل مي بينند و بعد از مدتي به همان دو نفر ختم مي شود که حالا ديگر زندگي را در کنار هم غيرقابل تحمل مي بينند (سيدني اسميت
) .

13 - عشق مثل باد روده است تا موقعي که در وجود توست خودت را ناراحت مي کند و زماني که ابراز مي شود ديگران را مي آزارد ( سرجان ساکلينگ ) .

14 - اين يک اصل غيرقابل ترديد است : کساني که دائما از شرافت حرف مي زنند از آن بويي نبرده اند ( رابرت سرتيس ).


15 - هميشه دوست داشتم فرصتي دست مي داد تا فروتني را تمرين کنم اما همواره به خاطر مي آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنين اموري کنم ( اسحاق سينگر ) .

16 - انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند ( برنارد شاو ) .

17 - عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است ( برنارد شاو ) .


18 - او هيچ چيز نمي داند ولي تصور مي کند وتظاهر مي کند که همه چيز را مي داند ، اين تعريف مختصر يک نماينده ي مجلس است ( برنارد شاو ) .


19 - دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي( برنارد شاو ) .


20 - زماني که گفتم تا آخر عمر مجرد مي مانم نمي دانستم که آنقدر عمر مي کنم که ازدواج کنم ( ويليام شکسپير ) .


21- تا بحال هيچ فيلسوفي قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند. (ويليام شکسپير)

22- هرچه بيشتر انسان ها را مي شناسم، سگ ها را بيشتر ستايش مي کنم. (ايوان شفر)

23- زماني که پريان از رقصيدن و روحانيون از گوشه نشيني دست برداشتند، عمر دنياي شاد به پايان مي رسد. (جان سلدن)

24- واعظ مي گويد: چنان کن که من مي گويم، نه چنان که من مي کنم. (جان سلدن)

25- خداوند، شرير را به اندازه کافي بر تخت نگه ميدارد تا فرصت کافي براي توبه کردن داشته باشد. (سوفي سگور)

26- براي شاد بودن، تنها به بدني سالم و حافظه اي ضعيف نياز داري. (آلبرت شوايتزر)

27- در زندگي نه هدفي دارم نه مسيري، نه منظوري و نه حتي معنايي. اما شادم و اين نشان مي دهد که يک جاي کار ايراد دارد. (چارلز شولز)

28- فقرا نمي دانند که تنها دليل آنان براي زندگي، تمايل ما به تظاهر به برخورداري از فضيلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)

29- آنان که گذشته را به خاطر نمي آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتايانا)

30- من مرداني را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوي و کودکانه. (فرانسواز ساگان)

31- وقايعي مثل انقلاب، تنها شروع جذابي دارند. (هوارد ساکلر)

32- اگر تمامي ما قدرت جادويي خواندن افکار يکديگر را داشتيم نخستين چيزي که در دنيا از بين مي رفت عشق بود. (برتراند راسل)

33- احساس وظيفه در کار نيکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت. (برتراند راسل)

34- ترس از عشق، ترس از زندگي است و آنان که از عشق دوري مي کنند مردگاني بيش نيستند. (برتراند راسل)

35- زندگي خوب، زندگي شاد است، البته منظور من اين نيست که اگر شما خوب باشيد حتما شاد خواهيد بود. منظور من اين است که اگر شما شاد باشيد خوب زندگي خواهيد کرد. (برتراند راسل)

36- زن زشت وجود ندارد، تنها زناني وجود دارند که حوصله نشستن جلوي آينه و آرايش را ندارند. (هلنا روبنيشتين)

37- بعد از ازدواج ديگر عشق نيست. تنها زندگي است. (رومن رولان)

38- قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هايي مي انديشد که شما گفته ايد اما بعد از ازدواج مرد، قبل از اين که شما حرف بزنيد به خواب مي رود. (هلن رولان)

39- دختري که ازدواج مي کند، توجه جمع کثيري از مردان را با بي اعتنايي يکي از آنان عوض مي کند. (هلن رولان)

40-انكه ديرتر از همه عهد مي بندد در بر اوردن پيمانش از همه وفادار تر است .(ژان ژاك روسو)

نرگس جوان زيبايي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در در ياچه اي تماشا كند چنان شيفته خود مي شدكه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد در جايي كه به آب افتاد گلي روييد كه نرگس ناميدندش .وقتي نرگس مرد اورياد ها – الهه هاي جنگل – به كنار درياچه آمدند كه از يك در ياچه آب شيرين به كوزه اي سر شار از اشكهاي شور استحاله يافته بود اورياد ها پرسيدند : چرا مي گريي در يا چه گفت: براي نرگس مي گريم اورياد ها گفتند : آه شفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي و ادامه دادند هرچه بود با آ نكه همه ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كنيدر ياچه پرسيد : مگر نرگس زيبا بود اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هرچه بود هرروز در كنار تو مي نشست .درياچه لختي ساكت ماند سر انجام گفت: من براي نرگس مي گريم اما هرگز زيبايي او را نيافته بودم براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خود را ببينم.


روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.(دکتر حسابی)
 
قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود . .

خار هم کمتر نبود از گل، بسا گل تر بود.

قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر، باز با باز نبود، شعار پرواز!

واي بر ما که تصّور کرديم عشق را بايد کشت . .

در چنين قرني که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگيست، در ماندگيست، شرمندگيست . .

قرن ما شاعر اگر داشت

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود


 
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.

دکتر علي شريعتي
 

 
شيطان به حضور حضرت موسي امد و گفت :آيا مي خواهي به تو هزار و سه پند بياموزم .موسي گفت:انچه تو ميداني من بيشتر ميدانم و نيازي به پند تو ندارم .در همين حال جبرئيل وارد شد و عرض كرد :اي موسي خداوند مي فرمايد هزار پند او فريب است اما سه پند او را بشنو موسي هم به شيطان گفت : سه پند از هزار و سه پندت را بگو .شيطان گفت:يك: چنانچه در خاطرت انجام دادن كار نيكي را گذراندي براي انجام آن شتاب كن وگرنه تو را پشيمان مي كنم.دو:اگر با زنان بيگانه و نامحرم نشستي غافل از من مباش كه تو را به گمراهي وادار ميكنم .سه:چون خشم و غضب بر تو مستولي شد جاي خود را عوض كن وگرنه فتنه به پا مي كنم
 

 

چند بیت شعر

جامه ام زيباست                                                               

جهانم زيباست

ديده ام بيناست

زبان گوياست

قفسم هم از طلاست

آيا بر اين مي ارزد

كه دلم تنهاست.

((معيني كرمانشاهي))


 

ميزي براي كار                                                                     

كاري براي تخت

تختي براي خواب

خوابي براي جان

جاني براي مرگ

مرگي براي ياد

يادي براي سنگ

اين بود زندگي                       ((حسين پناهي))

 


  

به كجا چنين شتابان

گون از نسيم پرسيد

-((دل من گرفته زينجا

هوس سفر نداري     ز غبار اين بيابان؟))

((همه آرزويم اما

         چه كنم كه بسته پايم...))

-((به كجا چنين شتابان؟))

-((به هرآن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم))

- ((سفرت به خير اما تو و دوستي خدارا

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها به باران

برسان سلام مارا))

 


  كلمات قصار

عشق،فروتنى ،بخشايش وشكيبايى نفرت را ريشه كن ميكند،پس عاشق باش وبدان كه هنگامى كه به خدا نزديك شدى مهربانتروملايمتر ميشوى

zendegi zibast..na be zibayiye haghighat...haghighat talkh ast na be
talkhiye jodayi ....va jodayi sakht ast na be sakhtiye tanhayi....

ديروز را سوزانديم براي امروز ، امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ...ديروزي ديگر!!! اين است بازي پوچ ما انسانها

پدرم همیشه بهم می گه موقع مردن ،اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.

انسان عاشق زيبايي نمي شود بلكه عاشق آن چيزي مي شود كه در نظرش زيباست

كاري كه گرگ با زور مي كند روباه با حيله انجام مي دهد

دروغ شكوفه مي آورد اما ميوه نمي آورد

سودمندترين داروها رها كردن آرزوهاست . حضرت علي

مادر به دستي گهواره و با دستي ديگر دنيا راتكان مي دهد. ناپلئون

تارو پود روح مادر را از مهرباني بافته اند

اگر مي خواهي خوشبخت باشي جز آنچه برايت محياست آرزو مكن

از مرگ نترسيد زيرا تلخي او از ترس از اوست.سقراط

در عظمت اندوه و شادي توست كه جهان كوچك مي شود

عشق مادر يهودا به يهودا كمتر از مريم به عيسي نيست

محبتي كه هر روز فوران نكند در همان روز هم خواهد مرد

 

 Doroogh shokoofe miavarad amma mive nadarad

 

 Ensan khod ra nemishenasad magar hengame faghr va badbakhti.

 

 Kari ke gorg bezoor mikonad roobah be hile anjam midahad

 

 Ensan asheghe zibaei nemishavad, balke anche asheghash mishavad dar

nazarash zibast.

 

 پدرم همیشه بهم می گه موقع مردن ،اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.

 

 ديروزمان را سوزانديم براي امروز،امروزمان را گذرانديم براي فردايمان و روزي ديگر!!!اين است بازي پوچ ما انسانها

 

 zendegi zibast..na be zibayiye haghighat...haghighat talkh ast na be

talkhiye jodayi ....va jodayi sakht ast na be sakhtiye tanhayi....

 

 اگر هميشه همان کاري را که انجام داده ايد تکرار کنيد ، چيزي بيش از آنچه تا کنون به دست آورده ايد، به دست نخواهيد آورد

 

 بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است.بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است

 

 خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد.

 

 هنگامي که محبت به شما اشاره ميكند به دنبالش برويد اگر چه داراي راههاي دشوار و پر فراز و نشيب بوده باشد

 

در هر ملت چراغي است كه به عموم افراد نور مي دهد و آن معلم است

 

از دست دادن اميدي پوچ و آرزويي محال خود موفقيت و پيشرفت بزرگي است

 

گاه يك لبخند، يك جمله كوتاه، يك خط و يا يك نگاه مي تواند بهترين هديه باشد

 

اميد براي انسان مثل بال براي فرشتگان است

 

هر انديشه شايسته اي به چهره انسان زيبايي مي بخشد

 

با تدبير، متانت، محبت و گذشت مي توان دشمن را دوست گرداند

 

آنکه عشق مي کارد اشک درو مي کند.!!!!

 

گر چه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است

 

چون ققنوس باش که از خاکسترش ققنوس ديگري برميخيزد

 

هر وقت نتوانستي گناه كسي را ببخشي بدان از بزرگي گناه او نيست بلكه از كوچكي قلب توست

 

کسي که از مرگ ميترسد از زندگي هم ميترسد !

 

دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است

 

هرگاه پيري ازدنيا رفت بدانيد كه كتابخانه اي آتش گرفته

 

لحظه اي كه انسان ستم را مي پذيردشرم آورترين لحظه حياتش آغاز مي گردد

 

کسي که ايمان دارد دست به کار مي زند ، بي آنکه در غم نتيجه باشد پيروزي يا شکست چه اهميتي دارد ، آنچه وظيفه توست انجام بده .

 

 

 gg

یک شعر از مرحوم اخوان ثالث (مقبره فردوسی رفتید به مزار ایشونم یه سر بزنید)

قاصدك

قاصدك ! هان، چه خبر آوردي؟

ازكجا، وز كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي ، اما،اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي.

 

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز دَيًار و دياري- باري،

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس،

برو آنجا كه ترا منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند.

 

دست برداز ازين در وطن ِ خويش غريب.

قاصد تجربه هاي همه تلخ،

با دلم مي گويد

كه دروغي تو دروغ،

كه فريبي تو فريب.

 

راستي آيا جائي خبري است هنوز؟

مانده خاكستر گرمي، جائي؟

در اجاقي – طمع شعله نمي بندم-خردك شرري هست هنوز؟

 

قاصدك!

ابرهاي همه عالم شب وروز

در دلم مي گريند.

 



فرشته يك كودك


كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام، او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد.
اما كودك هنوز مطمئن نبود مي خواهد برود يا نه.
-اما اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند، و هرروز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين وا‍ژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند، چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا! اگر من بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني.


My life in you and with you

زندگی من هست در تو و با تو .
 

My love home sale on your beauty file eyes

 

خانه عشق من حرکت می کنه در چشمای زیبای تو.
 

Life is half full when your heart you eyes and your soul is just for me 

 

زندگی زیباست وقتی که قلب چشم هات و روحت هست فقط برای من.
 
Just my kisses with love for you

 

بوس ها ی من تنها با عشق است برای تو.

I feel in heaven when I look in your eyes

وقتی که به چشمهای تونگاه می کنم احساس می کنم در بهشتم .


یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد خــــــــــــــــــــــــــــــــدا

در لحظه شادي، پروردگار را ستايش کن. حمد و سپاس مخصوص اوست و هيچ کس و هيچ چيز در مرتبه او شايسته ثنا نيست.در لحظه سختي، فقط از خداوند کمک بخواه. او بهترين فريادرس است و هميشه با تو و در کنار توست. در لحظه حيراني و گمراهي، فقط خدا را جست و جو کن. او هدايت گر به سوي نعمت هاست. راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پيدا و نهان باخبر است.در لحظه آرامش، معبود را مناجات کن. او تنها اجابت کننده دعاهاست. براي همه دعا کن به خصوص براي کساني که در حقشان بدي کرده اي و همينطور براي کساني که با تو مشکل دارند و در آخر، براي خواسته هاي خودت دعا کن، او همه را گوش مي دهد.در لحظه نا اميدي، اميدت به خدا باشد. او اميد نااميدان است و هميشه به ياد داشته باش که "اين نيز بگذرد."در لحظه تنهايي، پروردگار را صدا بزن. او هيچ وقت بنده اش را تنها نمي گذارد. همين الان مي تواني حضورش را در کنارت حس کني. فقط کافي است صدايش بزني. او تنها يار تنهايي هاست.در لحظه نياز، حاجت خود را از درگاه خالق هستي طلب کن زيرا "نتيجه طلب از خلق اگر روا شود منت است و اگر نه ذلت، در حالي که طلب از او اگر برآورده شود نعمت است و اگر نه حکمت." و به خاطر داشته باش که او بي نياز مطلق است.در لحظه هاي دردناک، به خداوند اعتماد کن. او بهترين معتمد است و هرگز پشت تو را خالي نمي کند. براي هر دردي درماني انديشيده است.در لحظه موفقيت، از خدا فزوني ايمان بخواه و بدان که اين مرحله نيز پايان راه نيست بلکه آغازي است براي برداشتن گام هاي بعدي. در هر قدم بر ايمان خود بيفزا.در لحظه دلشکستگي، دلت را به خدا بده. او بهترين مونس است، هميشه براي تو وقت دارد و هيچ گاه دل تو را نمي شکند.در لحظه عاشقي، خالق عشق را در نظر داشته باش. بايد از عشق زميني به عشق آسماني رسيد.در لحظه نگراني و دلواپسي، از ذکرش غافل نشو چون "ياد خدا آرام بخش دل هاست." همه چيز در حيطه قدرت و کنترل اوست. پس توکلت فقط به خدا باشد. کارها را به او بسپار تا زمان انتظار به آخر رسد.در لحظه پيروزي، از معبود، تواضع و فروتني طلب کن. از غرور بپرهيز که بزرگ ترين اشتباه است.در لحظه شکست، مطمئن باش خداوند دست تو را گرفته است و نمي گذارد زمين بخوري مگر آن که خودت دست او را رها کني. هر شکستي بايد مقدمه اي براي پيروزي باشد.در لحظه ضعف و ناتواني، از قادر مطلق توانايي بخواه. هيچ چيز براي او غير ممکن نيست.در لحظه کار، به خدا تکيه کن. او محکم ترين تکيه گاه و پشتيبان است. هر کاري را با نام او شروع کن. بکوش، پشتکار داشته باش، سپس همه چيز را به خدا واگذار کن. کسي که خود حرکت مي کند، خداوند به او برکت مي دهد.در لحظه تاريکي، با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مايه برکت و روشنايي زندگي خود قرار بده.در لحظه پريشاني، به خداوند پناه ببر که او امن ترين پناهگاه است.در لحظه دلتنگي، با معبود خود راز و نياز کن. او داناي اسرار نهان و محرم رازهاست.هميشه و در هر حال پروردگار را با صداي آرام و با احترام بخوان. او قدرت و ظرفيت انجام هر کاري را دارد. توجه ات را از خود و خلق برداشته و به وي معطوف کن. خداوند تو را عاشقانه، بدون هيچ قيد و شرطي دوست مي دارد و هيچ چيز نمي تواند از شدت اين عشق بکاهد. او در لحظه هاي خواب و بيداري، اضطراب و آرامش، کار و تفريح و خلاصه در هر موقعيت و شرايطي مراقب تو و لطفش شامل حالت است. به معبود بينديش، ايمانت را محکم کن و از او آمرزش بخواه. همه چيز درست مي شود. *

 


من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم بر دوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار
خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟

 


شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همينچشمانت را وقف نگاهي كن كه قدر نگاهت را بداند.


زندگی احساسی ست
مثل بیحالی یک ماده کلاغ
درشبی پائیزی.
زندگی منشوریست
درکلاس هندسه
که معلم ان را
بر سرم داد کند.
زندگی خواهش عریان زنی
بی مرد است.

لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم . وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نميدهد
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت: ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز گفت: اينجاست
ليستت را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستي ببر»
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد ، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت وآن را روي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود: « اي خداي عزيزم، تو از نياز «من با خبري، خودت آن را برآورد کن
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت ومتحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت


در روزگاري كه هنوز بانك خون تشكيل نشده بود، دختر كوچكي بيمار شد و به طور اضطراري به انتقال خون نياز پيدا كرد.پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خون بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهدپسرك لحظه اي ترديد كرد، چشمانش لبريز اشك شد و سپس تصميم خود را گرفت : "بله ، دكتر من آماده ام!"وقتي كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسيد :"به من بگوئيد كه كي مي ميرم ؟"فقط آن زمان بود كه دكتر متوجه شد ،‌چرا پسرك پس از شنيدن پيشنهاد او لحظه اي ترديد كرده است .براي آن پسر بچه فقط آن يك لحظه كافي بود كه تصميم بگيرد جان خود را فداي خواهرش كند.كسي كه در فدا كردن خود براي ديگري ترديد نمي كند همان كسي است كه بي گمان قدم هايش او را به پيش ، به سوي آينده اي روشن و به سوي خدا رهنمون مي شوند...



چيزهايي که خدا قول داده و نداده

خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل
قول نداده زندگي هميشه به كامت باشه
خدا روزهاي بي غصه و شادي هاي بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بي طوفان، آفتاب بي بارون و خنده هاي هميشگي رو قول نداده
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكني
خدا جاده هاي آسون و هموار، سفرهاي بي معطلي رو قول نداده
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن
قول داده ؟
ولي خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده
خدا روزي روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزي مي شه اون روز
پس ناملايمات زندگي رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس
نااميدي مثل جاده اي پر دست اندازه که از سرعت کم مي کنه
اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت مي ده
زياد تو دست انداز نمون
وقتي حس کردي به اون چيزي كه مي خواستي نرسيدي خدا رو شکر کن چون اون مي خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزي فراتر از خواسته الانت بهت بده
يادت باشه تو نمي توني كسي رو به زور عاشق خودت کني
پس تنها كاري که مي توني بكني اينه که شخصي دوست داشتني باشي و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کني
بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کني تا عشقت رو به خاطر غرورت
هيچ وقت يه دوست قديمي رو ترک نكن چرا که عمرا بتوني کسي رو پيدا کني كه بتونه جاي اونو بگيره 

 

اينجا پرهاي فرشته کز ميدهند!
و فرشتگان هبوط کرده رانقره داغشان ميکنند!!پاداش اخرين همخوابگيي شان با شيطان
اينجا نان ميدهند دندان نداده نان ميدهند!اب جيره ميبندندو هوا ي پاکتي ميفروشند!اينجا نقش مرا به تو ميدهند!
تو عاشق من ميشوي و من بازبايد به جاي تو ميميرم
اينجا
ستاره ميفروشند به شازده کوچولوها!اينجافقط ادمهاي چوبي راست ميگويند و
پري هاي قصه هر روز بهانه اي مياورند تا ادم شدنمان را به تعويق
بياندازنذاينجا خدا ميکارندو شيطان درو
ميکنند!!!!!!!!!واسمان پر ستاره جايزه ميدهند با يک حوري زميني پاداش نيک انديشيتان!
اينجا خدا هم گريه ميکند!پاي سجاده خداييش !انگار هنوز اميدواراست گوش کن !!!!هنوز ميگويد!!!
فتبارک الله احسن الخالقين!!!!!!!

 

 

هيچ گلي عطر ،رنگ وزيبايي مادر را ندارد. ( همينگوي)

 

 

پسر بچه‌اي وارد يک بستني‌فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه‌اي چند است؟" پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت". پسربچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد:" يک بستني ساده چند است؟" در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: "35 سنت". پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: "لطفا يک بستني ساده". پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني ، دو سکه پنج‌ سنتي و پنچ سکه يک ‌سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت

 

 

توي شلمچه، مثل بچه گيامون لی لی  بازي ميکردي مهر کس روي مين مي رفت، مي سوخت!!!

 

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 

فرقي نميکنه گودال آبي کوچک باشي يا دريايي بيکران.زلال که باشي آسمان در توست.

 

آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌» آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

 

 

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد از دان كلارك

 

فرياد نزن اي عاشق من صدات رو درون قلب خود مي شنوم.......
درد را در چهره عاشق تو با چشم خود مي نگرم...........
بي ضرر نيست چنين فريادم
بي گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگي......
هم خودم هم تورو بر باد دادم
اگر احساسمو مي فهميدي قلبتو دوباره مي بخشيدي
لحظه پايان اين ديدار را
روز آغازي دگر مي ديدي.......
اگه بيهوده نمي ترسيدم
عشق و آن گونه که هست مي ديدم
شايد اين لحظه غمگين وداع
قلبمو دوباره مي بخشيدم
کاش از اين عشق نمي ترسيدم.........
ما سزاواريم اگر گريانيم اينچنين خسته و سر گردانيم
ما که دانسته به دام افتاديم
چرا از عاشقي رو گردانيم........
وقتي پيمان دلو مي بستيم
گفته بوديم فقط عاشق هستيم
ولي با عشق نگفتيم هرگز
از دو ايل نابرابر هستيم............
نه گناهکاريم نه بي تقصيريم
منو تو بازيچه تقديريم
هر دو در بيراحه بيرحم عشق
با دل و احساس خود درگيريم..........
بيشتر از هميشه دوستت دارم
گرچه از عاشقي و عاشق شدن بي زارم
زير آوار فرو ريخته عشق
از دلم چيزي نمونده که به تو بسپارم..........
تو که همدردي مرا ياري بده
به من عاشق اميدواري بده
اگر عشق با ما سر ياري نداشت
تو به من قول وفاداري بده...........

 

 


آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسيد : علت طلاق؟آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟الاغ گفت: آره.حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند

-----------------------------------------------

فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو آنقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته!!

--------------------------------------------------------

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
همين !!!!!
 


تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب رادزدیدم

باعبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما

سیب نداشت


  

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 18:19  توسط لئو  | 

از این به بعد تو این قسمت می خوام جوک و sms بذارم اگه مايل بوديد مي تونيد جوك و sms ارسال كنيد

تا به اسم خودتون اينجا وارد كنم:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 21:4  توسط لئو  | 

یه سری تم برای نوکیا سری ۶۰ گذاشتم بدک نیست:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:41  توسط لئو  | 

یه سری سريال نامبر گذاشتم به درد مي خوره زياد بدك نيست:

 -------------------------------------------------------
____________***__*_**** ___________
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_______*_* hamidleo576@yahoo.com
______________** __________________
______________* ___________________


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:36  توسط لئو  | 

يه سري فايل براي زنگ موبايل و sms گذاشتم. انشاالله چند روز ديگه يه سري زنگ ديگه مي زارم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:26  توسط لئو  | 

چند تا برنامه برای گوشي هاي سري ۶۰ و یکی هم برای کامپیوتره برنامه های بدی نیستند:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 16:56  توسط لئو  | 

چند تا ترفند به درد بخور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:4  توسط لئو  | 

من تمام ترفند بازی رو اینجا گذاشتم بردارینو حالشو ببرید:

 سایبریا ۲ :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 19:22  توسط لئو  | 

#06#*

سریال نامبر گوشی را نشان میدهد ( IMEI )

 

#92702689#*

نمایش : سریال نامبر گوشی ، تاریخ ساخت ، تاریخ فروش ، تاریخ آخرین تعمیرات ( 0000 به معنای نداشتن تعمیر قبلی) برای خروج از این صفحه باید گوشی را خاموش و دوباره روشن کنید. ( روي گوشي 3310 – 3660 )

 

#3370*

با این کد شما از حالت EFR استفاده خواهید کرد که باعث میگردد از حداکثر کیفیت صدای گوشی برخوردار شوید اما در عوض مصرف باطری شما کمی بالاتر خواهد رفت

بر روی گوشی نوکیا 3310 آزمایش شد و عمل کرد

 

#3370#

حالت EFR را غیر فعال میسازد.

 

#4720#*

گوشی را در حالت کیفیت صدای پائین قرار می‌دهد و در عوض مصرف باطری شما درحدود 30 درصد کاهش میابد.

 

#4720#*

حالت قبل را غیر فعال میسازد.

 

#0000#* و یا #9999#*

ورژن سیستم عامل گوشی ، تاریخ ساخت نرم افزار ، و نوع فشرده سازی را نشان میدهد.

 

#30#*

شماره های محرمانه گوشی را نمایش میدهد.

 

#67705646#*

در گوشیهای مدل 3310 و 3330 لگوی شبکه را حذف میکند ( IR-TCI )

 

#73#*

تایمر گوشی و همچنین تمام امتیازات بدست آمده در بازیها را Reset میکند.

 

#746025625#*

نمایش وضعیت سرعت clock سیمکارت گوشی. اگر گوشی شما دارای حالت SIM Clock Stop Allowed باشد به این معنا خواهد بود که گوشی شما میتواند درحالت کمترین میزان مصرف باطری درحالت Standby قرار بگیرد.

 

#2640#*

کد رمز فعلی گوشی را نشان میدهد. کد رمز گوشی در حالت عادی 12345میباشد.

 

#7780#*

RESET گوشی یا همان بازگشت به حالت تنظیمات کارخانه ای. مناسب برای زمانیکه گوشی قاطی کرده است . درواقع درایو C گوشی را ریست میکند (ریست گوشی بدون حذف برنامه ها) بعد از وارد کردن این کد ، گوشی از شما تقاضای وارد کردن security code را خواهد داشت که اگر آنرا قبلا تغییر نداده باشید 12345 میباشد.

 

#7370#*

فرمت گوشی يا همون مستر ريست . مناسب برای زمانیکه گوشی خیلی خیلی قاطی کرده است. درواقع این کد درایو C گوشی را فرمت میکند و البته تمامی برنامه ها و فایلهای موجود بر روی این درایو از بین خواهند رفت . بعد از وارد کردن این کد ، گوشی از شما تقاضای وارد کردن security code را خواهد داشت که اگر آنرا قبلا تغییر نداده باشید 12345 میباشد.

 

#43#*

کنترل حالت) call waiting انتظار گوشی).

 

#61#*

کنترل شماره ای که به عنوان divert در صورتیکه به تلفن پاسخ داده نشود ، تعیین گردیده است.

 

#62#*

کنترل شماره ای که به عنوان divert درصورتیکه شبکه دچار اشکال باشد( آنتن نباشد) تعیین گردیده است.

 

#67#*

کنترل شماره ای که به عنوان divert درصورتیکه گوشی اشغال باشد ، تعیین گردیده است.

 

#شماره*21**

divert به شماره مورد نظر در هر حالتی.

 

#شماره*61**

divert به شماره موردنظر در حالت عدم پاسخ گوئی ( no Reply )به تلفن زده شده.

 

#شماره*67**

divert به شماره مورد نظر در حالت اشغال بودن گوشی

 

*+ سبز+meno

مستر ريست گوشي در حاليكه گوشي به هيچ وجه بالا نياد – گوشي را خاموش كرده و سه دكمه فوق را گرفته و گوشي را روشن مي‌كنيم تا زماني كه نوشته مربوط به فرمت بياد بعد دكمه ها را ول مي كنيم

 

 

دكمه pen

رفتن به حال safe mode - گوشي را خاموش كرده و دكمه فوق را گرفته و گوشي را روشن مي‌كنيم تا زماني كه برنامه گوشي بالا بياد.

 

..............................................................

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 19:10  توسط لئو  |